در ان ســ ــــوی نـــــ ــاکــــ ـــامی ها خـــ ـــداییست که داشــ ـــتنش جبران همه نداشته هاســـ ـت
منــــــــ یکــــــــ قلمیــــــــ که گاه و بیگاه جور مرا میــــــــ کشد و حرفهایــــــــ ِنا گفته امــــــــ را بر کاغذ میــــــــ نویسد... در آنــــــــ لحظه قلمــــــــ مثلــــــــِ زبانمــــــــ الکنــــــــ نیستــــــــ مِنــــــــ مِنــــــــ نمیــــــــ کند، کمــــــــ نمیــــــــ اورد و ...میــــــــ نویسد شیوا، بیــــــــ غلطــــــــ و بدونــــــــِ بروز هرگونه احساسیــــــــ وقتیــــــــ می نویسمــــــــ گونه هایمــــــــ سرخــــــــ نمیــــــــ شوند، اشکهایمــــــــ فرو نمیــــــــ ریزند، عصبانیــــــــ نمی شومــــــــ، صدایمــــــــ همــــــــــ نمی لرزد... و کاغذ چه صبور نوشته هایمــــــــ را گوشــــــــ میــــــــ دهد. واکنشیــــــــ از خشمــــــــ در او نیستــــــــ، نگاه عاقلــــــــ اندر سفیه نمیــــــــ اندازد، مرا به خاموشیــــــــ وا نمیــــــــ دارد، تنهایمــــــــ نیز نمیــــــــ گذارد... در آخر منــــــــ آرامــــــــ و سبکبالــــــــ به کاغذمــــــــ میگویمــــــــ: " همه یــــــــِ اینها را گفتمــــــــ که بگویمــــــــ گفتنــــــــ بلد نیستمــــــــــ، اما نوشتنمــــــــ بد نیستــــــــ" و او همچنانــــــــ صبور گوشــــــــ میــــــــــ کند... آنگاه کاغذ را به آبــــــــ میــــــــ سپارمــــــــ و آبــــــــ میــــــــــ داند که آنــــــــ را به دستــــــــِ چه کسیــــــــ برساند... و منــــــــ دوباره به در پیـــــــِـ قلممــــــــ و کاغذ صبوریــــــــ دیگر... منــــــــ یکــــــــــ ایــنـ روزهــا « پســــ بـــــ ـــه منــــــ قولــــــ بــــ ـــده کهــــ مواظـــــ ـــب چشمانمــــــ باشيــــــ » گفتمــــــــ :خدایـــِ من دقایقی بود در زندگانیم کــِ هوس می کردم سر سنگینم را کــِ پر از دغدغه یــِ دیروز بود و هراســِ فردا بر شانه های صبورت بگذارم آرام بگویم و بگریم در آن لحظات شانه هایت کجا بود ؟ گفتمــــــــ : پس چرا راضی شدی من برای این همه دلتنگی اینگونه زار بگریم ؟ گفتمــــــــ : آخر ان چه سنگـــِ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟ گفتمــــــــ : پس چرا این همه درد در دلم انباشتی ؟ گفتمــــــــ : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟ گفتمــــــــ : مهربان ترین خدا دوستت دارم فلک کور است ، دلم شوریده در شور است صدایــِ خنده و آواز می آید . زکویــِ دلبرم امشب صدایــِ ساز می آید دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟ قدم لرزان به سویــِ کوچه می آیم دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم خدایا ترس من از چیست؟ عروســِ جشنــِ امشب کیست؟ صدایــِ همهمه با ورود شیخــِ عاقد میشود خاموش… صدایــِ شیخ می آید : عروس خانم وکیلم من؟ جوابم ده وکیلم من؟ صدایـــِ آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارکـــ باد می گویند خدایـــِ من صدایــِ اوست!!! صدایـــِ آشنا از اوست!!! دلم در سینه می افتد برایــِ مدتی ساکت برایــِ مدتی خاموش………………… صدایــِ نعره ام در کوچه می پیچید خدایــِ من مبارک نیست.مبارک نیست بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم بگوییدم دروغ است آنچه فهمیدم نگار من عروســِ جشنــِ امشب نیست ولی ناگه صدایــِ نعره ام در ساز می میرد و داماد شاد و خندان از نگارم بوسه میگیرد فلک کور است زمین و آسمان کور است خدایــِ من! خدایـــِ مهربان من؟ چه کس گوید این سان، ساکت و آرام بنشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر مردم نمی دانند، تو کـــِ نادیده می دانی همین دختر کــِ امشب بله می گوید عروسی را کـــِ امشب عاشقانه ره به سویــِ حجله می پوید قسم می خورد عروســِ ماست عروســِ حجله گاهـــِ ماست کجا رفت عهد و پیمانش؟؟؟ کجا رفت آن قسم هایش؟؟ یعنی عهد و پیمان هیچ؟؟ وفا و عشق و ایمان هیچ؟ قسم ها اشکها، سوگندها، حتی خدا هم هیچ…؟؟؟ عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟ چرا بر خاطر این دل نمی جوشی؟ وگرنه کی خدا این صحنه را بیند و خاموش بنشیند؟ آهای مردم! شما هرگز نمی دانید عروسی را به سویـــِ حجله می رانید که تا دیروز نگارم بود، همین دیشب کنارم بود جهانم بود،تمام کشت و کارم بود در آغوشش قرارم بود بهارم بود نمی دانم چرا جغدان به رویـــِ بامــِ من امشب نمی خوانند مگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟ پس چرا این آسمان امشب نمی بارد؟ پس چه می خواهد؟!؟ دلم رنجور و ویران است نگارم شاد و خندان است در و دیوارشان امشب چراغان است درون حجله گاهش بوسه باران است خدایا دگر جز مرگ هیچ نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم…… من امشب از خودم از عشق از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم من امشب سخت بیمارم رفیقان باده بازآرید مرا تنهای تنها با غم و اندوه بگذارید در کلاسي کهنـــِ و بي رنگــــــــ و رو بهش لبخند زدم و گفتمــــ : «آره مےدونم. فكر خوبيه.من هم خيلے تنهام». يه روز ديگه بهم گفتــــ : «مےخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مےدونے؟ من اينجا خيلے تنهام». يه روز ديگه گفتــــ : «مےخوام برم يه جاے دور، جايے كه هيچ مزاحمے نباشه. بعد كه همه چيز روبه راه شد تو هم بيا. آخه مےدونے؟ من اينجا خيلے تنهام». بهش لبخند زدم و گفتمـــــ : «آره مےدونم. فكر خوبيه. من هم خيلے تنهام». يه روز تو نامه اش نوشتــــ : «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مےدونے؟ من اينجا خيلے تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتمــــ : «آره مےدونم. فكر خوبيه.من هم خيلے تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشتــــ : «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگے كنم. آخه مےدونے؟ من اينجا خيلے تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتمــــ : «آره مےدونم. فكر خوبيه. من هم خيلے تنهام». و هر سال یــــــِ سال بــــــِ این عدد لعنتے سن اضافــــــِ میشــــــِ و بهت میگن " تو دیگــــــِ بزرگ شدے " یــــــِ سالــــــِ دیگــــــِ هم از سال هاے باقیـــــــ مونده عمرم گذشت و امروز تولد منــــــِ ... چه لطیف است حس آغازے دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیباے آغاز تنفس.. و چه اندازه عجیب است، روز ابتداے بودن! با تمامــــــ خوبے ها و بدے ها ... تولدمــــــ مبارکــــــــ الو سلامــــــ پنجــــــِ وارونهــــــِ چــــــِ معنا دارد ؟! میرومــــــ شاید فراموشتــــــ کنمــــــ با فراموشیــــــ هم اغوشتــــــ کنمــــــ میرومــــــ از رفتنــــــِ من شاد باشــــــ از عذابــــــِ دیدنمــــــ ازاد باشــــــ گرچــــــِ تو تنها تر از منــــــ میشویــــــ ازرو دارمــــــ ولیــــــ عاشقــــــ شویــــــ ارزو دارمــــــ بفهمیــــــــ درد را تلخیــــــ برخورد هایــــــ سرد را زيباست بخاطر تو زيستنــــــ وبرای تو ماندنــــــ به پای تو مردنــــــ وبه عشق تو سوختنــــــ؛ وچه تلخ وغم انگيز است، دور از توبودنــــــ، براي تو گريستنــــــ؛ و به عشق و دنيای تو نرسيدنــــــ؛ ای کاش می دانستی بدونــــــ تو، مرگ گواراترينــــــ زندگيست؛ بدونــــــ تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکيباست. ای کاش می دانستی مرز خواستنــــــــ کجاست *** باور نمی كنی كه اين روزها چقدر دلم گرفته باور نمی كنی كه خنده هايم چه بغض هايی را در خود پنهان دارد آری ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازی می كنم نازنينم ! غروب بار سنگينــــــ دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد سنگينی پلكهايم و نگاهی كه ديدن را از ياد برده كوركورانه زيستنــــــ را خوب آموختم توانــــــ نوشتنــــــ ندارم واژه هايم گرد و غبار گرفته منــــــ باور كنــــــ كه باورت كردم *** اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستنــــــ را تمرینــــــ کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرینــــــ چیست ؟ بریدنــــــ از چه چیز را تمرینــــــ کنم ؟ بریدنــــــ از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تنــــــ منی از منــــــ نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد تو خود پروانه ها را به منــــــ سپردی که میهمانــــــ لحظه های بی کسی ام باشند نگاهت را از چشمم برندار مرا از منــــــ نگیر هوای سرد اینجا رو دوست ندارم مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهامــــــ... میگفت اری ... اما بعد خاموش میشد و به فکر فرو میرفت تا اینکه روزی به او گفتمــــــ راستش را بگو ... ترا خواهمــــــ بخشید ایا بر دیگری دل بسته ای ؟ فریاد زدم راستش را بگو هر چه هست ترا خواهمــــــ بخشید و از گناهت هر چه که باشد هر چه سنگین خواهمــــــ گذشت ...ـ عاقبت گفت : مرا ببخش دیگری را دوست دارم گفتمــــــ : حال که تو به من دروغ گفتی اینبار من به تو دروغ گفتمــــــ --------------------------------------------------------------------------------------------- البومــــــ عکس های تورو تو تنهایی وا میکنمــــــ ... تو حسرت و بغض و سکوت تو رو تماشا میکنمــــــ ... بازمــــــ دلمــــــ میگیره و میرمــــــ کنار پنجره ... خودت بگو رنگ چشات چجوری از یادمــــــ بره ؟ ---------------------------------------------------------------------------------------------- و حدس میزدمــــــ شبی مرا جواب میکنی و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی ... من از پنجره تو را نگاه میکنمــــــــ و تو مرا به نامــــــ دیگری خطاب میکنی بخاطر تو من همیشه و با همه غریبه ام و تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی ... و کاش از همان نگاه اولت گفته بودی در نبود من دیگری را انتخاب میکنی ----------------------------------------------------------------------------------------------- تقصیر هیچ کس دیگه نیست قصه ی ما تمومــــــ شده حیف همه خاطره هامــــــ به پای کی تمومــــــ شده دروغ میگفتی که برمــــــ از بی کسی دق میکنی اشکاتو باور ندارمــــــ بیخودی هق هق میکنی یادمــــــ میوفته لحظه ای که دست تو رو شد برامــــــ قسمــــــ میخوردی پیش من که جز تو عشقی نمیخوامــــــ دست خودم نیست که دیگه هیچ کس رو باور ندارمــــــ مثل شروع همه قصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ها، یکی بود یکی نبود. من بودم و تو بودی و یه دنیا با یه عالمه آدم، یه عالمه آدم با یه دنیا آرزو. یه ور دنیا من بودم تنهای تنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــها. با یه دل شکسته، با یه قلب که هیچکی صاحبش نبود. با چشایی که قسم خورده بود عاشقونه نگاه نکنه. با دستایی که که قول داده بود دست هیچکی رو از رو عشق نفشاره. اون ور دنیا تو بودی و یه قلب عاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق، یه دل شکسته، یه دنیا آرزو، یه عالمه درد دل و حرف های نگفته. با دلی که عذاب عشق رو چشیده بود، با دستایی که توی تنهایی و سرما لرزیده بود. با غروری که شکسته بود. با چشمای مغروری که اصلا نمی شد ازش خوند چقدر ساده و راحت اشکی می شه. من می اومدم، تو می اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی، یه جای دنیا به هم رسیدیم. اما نه تو دلمو لرزوندی نه من دلتو. هر کسی خودش بود توی تنهایی هاش آرزو می کرد یکی بشه همدم همیشگی اش! اما یه روز چشت افتاد تو چشام، ته نگات خوندم چقدر ساده ای و دوست داشتنی، چقدر عاشقی و دل پاک. نمی دونم تو از نگام چی خوندی اما ... انگار یکی تو دلت می گفت: دیگه گم شده تو پیدا کردی! روزها اومد و رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت. چقدر تو تنهایی یواشکی به یادت بودم به یادم بودی. چقدردرد دل کردیم. با هم خندیدیم، گریه کردیم... برات از تنهایی هام گفتم، برام از دل شکستگی هات گفتی. برات از غم و غصه هام گفتم، برام از درد عاشقی گفتی... چقدر واسه ام حرفای قشنگ زدی از دوستی، عشق و محبت... اون روز ها من بودم با یه دنیا بی اعتمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادی، شک و تردید، ترس و واهمه... دستتو دراز کردی دستمو پس کشیدم، انگار همه دنیا داشت من و تو رو نگاه می کرد. دستتو جلو آوردی، باز من دستمو پس کشیدم. گفته بودم می ترسم، من می ترسم، حتی از سایه خودم هم می ترسم. چشمای کنجکاو و حسد مردم من و تو رو می پایید. چند بار خواستم دستمو بذارم تو دستات اما هر بار ترسیدم. من دیگه تو شده بودم، تو دیگه من شده بودی. دیگه قلب من صاحب داشت. دیگه چشام قسمشو شکسته بود. دستام هی پرپر می زد بشینه تو دستات. دستتو آوردی جلو اومدم دستمو بذارم تو دستات که یکی اومد جلو یه حرفایی به هم زد، باز من ترسیدم. شک و تردید دیکه داشت دیوونه ام می کرد اما... یه دفعه نفهمیدم چی شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟! کی من و تو رو از هم جدا کرد؟! کی من و تو رو پیش روی هم تباه کرد؟! کی از فرشته معصوم تو برات یه دیو سیاه ساخت که قدر شاهزاده ناجی شو نمی دونست؟! نمی دنم کی از اون همه صمیمیت و عشق شاهزاده واسه من قهر و جدایی و کینه ساخت؟! آره چشم حسود دنیا و این آدماش عشق من و تو رو نظر کرد. اون لحظه ای که اومدم دست بذارم تو دستات یکی تو گوشم زمزمه می کرد: نرو!، توی گوش تو زمزمه می کرد: برو! من و تو غافل از چشمای عاشق هم گوشمونو سپردیم به حرف حسود ها! دستامونو پس کشیدیم. تو باز خودت شدی و من خودم. به هم رسیده بودیم اما از کنار هم رد شدیم از هم گذشتیم و باز هر کدوم رفتیم سراغ راهی... لحظه جدا شدن هر دو مون برگشتیم پشت سرمون و نگاه کردیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم. تو به جای فرشته ات یه دیو سیاه می دیدی، من به جای شاهزاده ام یه قلب مغرور و بی گذشت می دیدم. حتی یادمون رفت برای هم دست تکون بدیم. سر تو برگردوندی، سرمو برگردوندم. صدای خنده حسود ها رو می شنیدم. نمی دونم می شنیدی یا نه! دلم لرزید نکنه اشتباه کرده باشم. دوباره برگشتم تو با چمدون پر از اشک و حسرت و عشق می رفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی. صدات زدم فریاد زدی: دیگه صدام نکن! کاشکی اون لحظه آخر برمی گشتی نگاهم می کردی. اگه بر می گشتی دیگه من اون دیو سیاه نبودم فرشته معصوم خودت بودم. اما برنگشتی. برات دست تکون دادم ندیدی. همون جا ایستادم رفتنت رو تماشا کردم. صدای خنده ها بلند تر می شد و تو دورتر می شدی. کوچیک و کوچیکتر. اونقدر دور شدی که دیگه نمی دیدمت. من همون جا نشستم همون جا که دیده بودمت. چشم حسود ها هنوز منو می پایید. نمی دونم تو کجا رفتی؟ به کجا رسیدی؟ چیکار کردی؟ فراموشم کردی یا نکردی؟ اما... حالا که نیستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی فقط یه آرزوی محال واسه ام مونده یه حسرت که همیشه باهامه کاش اون لحظه که صدات زدم فقط یه لحظه یه چشم به هم زدن نگام می کردی شاید به جای دل من، دل این حسود ها رو می شکستی... بهترین راه برای تعمیر قلب شکسته زمان استــــــ... قبل از اینکه بهش بگی خداحافظ به ندای قلبت گوش بدهــــــ... ما همیشه از کسی که به ما عشق میورزه چشم پوشی میکنیم در حالی که به کسی عشق میورزیم که از ما چشم پوشی میکنهــــــ... جدا شدن مثل یک کابوس بعد از یک خواب شیرینهــــــــ... عشق وقتی است که براش اشک بریزی و هنوز هم اونو بخوایــــــ... جالبه که چطور یک نفر میتونه قلبت رو بشکنه و تو هنوز هم میتونی دوستش داشته باشی با تک تک تکه های قلب شکسته اتــــــ... دوست داشتن تو شیرین ترین اشتباه من بــــــــود... عشق واقعی محو نمیشه مگر اینکه دروغی باشهــــــــ... عشق مثل بهشته اما میتونه ادم رو مثل جهنم بسوزونهــــــ... هیچ وقت نمیفهمی چی داری تا وقتی که از دستش بدیــــــ... برو حالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشو ببر رمان الهه ناز - جلد دوم نویسنده : دانلود از لینک زیر :
کل داستان رو براتون گذاشتم باید دانلود کنید با برنام ی نویسنده داستان : دانلود از لینک زیر : تو پست بعدی جلد 2 داستان رو میذارم دیگه چی میخواین ؟ [̲̅1̲̅] خود دعا را اجابت میکند و انچه را که میخواهی به تو میدهد [̲̅2̲̅] دعا ی تو را اجابت نمیکند و چیز بهتر از ان را به تو میدهد [̲̅3̲̅] میگوید صبر کن و مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقے بزرگ ! شاعری گفتـــــــــ... : عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی فیلسوفی گفتـــــــــ... : عشق یعنی از دیدن چهره همیشگی خسته نشدن دانشمندی گفتـــــــــ... : عشق یعنی لذتی مثبت که موضوع ان زیباییست عالمی گفتـــــــــ... : عشق یعنی عقل و دین را باختن دانایی گفتـــــــــ... : عشق یعنی دل بریدن از همه چی و دل بستن به بهترین دلم گفتـــــــــ... : عشق یعنی نگاهش نکنی و منتظر باشی تا بهت نگاه کنه واقعا شما فکر میکنید عشقـــــــــــــــ یعنی چی ؟! برای پونه که از همان [̲̅4̲̅] ماه پیش که به استخدام شرکت ما در آمدی،با هم دوست شدیم. میدانستم دختر خوبی هستی ، به دلم نشستی و چه زود با هم دوست شدیم!همیشه لبخندی بر روی لبانت بود ، ظهرها با هم غذا می خوردیم و برای هم می گفتیم از زندگی هایمان و آرزوهایمان،برایمان گفتی از پدرت که قلبش درد می کند و2 بار عمل باز قلب کرده،برایمان گفتی که پدرت در انتظار سومین عمل قلب در خانه بی تابی می کند. می گفتی عصرها که به خانه می روی با پدر و مادرت سریال lost می بینی! برایمان عکس پدر و مادرت را آوردی و چه پدر نازنینی داشتی،پدرت به گونه ای شبیه پدر من بود،با همان بزرگی و شکوه! از پدرت گفتی که علی رغم ترست از رانندگی، برایت ماشین خریده و به تو گفته:" باید روی پای خود بایستی چون من همیشه نیستم! " وقتی از سختگیری هایش میگفتی ،یاد پدر خودم می افتادم، و تو چه بسیار دوستش داشتی. 2 هفته پیش روزی گفتی:" فردا پدرم را عمل می کنند،شرکت نمی آیم، برای پدرم دعا کنید" و چه سان دلتنگ بودی و نگران ! فردایش آمدی، عمل به تعویق افتاده بود! سرانجام عملش کردند و ناگهان خبر دار شدیم که قلب پدرت تاب نیاورده این جراحی سنگین را و از پیش تو رفته است! وای پونه جان پدرت رفت ؟! نازنینم ترس از مرگ پدرو مادر در دل من نیز هست ، فقدانی که حتی تصورش برایم ممکن نیست و حالا این ترس برای تو از خیالی در ذهن و نگرانی ای در دل به واقعیتی وحشتناک تبدیل گردیده و من نمیدانم چطور می خواهی تاب بیاوری این فقدان را ؟ دیگر غروب ها که به منزل می روی و کلید را در درب می اندازی پدرت را نمیبینی ! دیگر نیست تا برایش روزنامه بخری ! دیگر نیست تا خودت را برایش لوس کنی. پونه جان یاد عکسی افتادم که سال نو با پدرت انداخته بودی! دستش را به گردنت انداخته بود و چه لبخندی بر لب داشت و امیدوار بود به زندگی در کنار یگانه دخترش! پونه جان بی پدری دردی است تسلی ناپذیر ،سخت است و چه دردناک. نمیدانم چطور امروز او را در سینه قبرستان به خاک سرد سپردی؟ دیگر نمی بینی اش،دیگر نیست تا دستش را بر شانه ات بیندازد،پونه جان سخت است بی پدری ! جانکاه است و من نمیدانم چه سان تاب می آوری ؟ گریه کن ، اشک بریز، فریاد بزن، آخر کم کسی را ازدست نداده ای، پدرت بود... و منـــــــــــــــgнαησσηє נαzєвєـــــــــــــ قانون جاذبه اتــــــــــــــــــــــــــــــ را روزی فهمیدمــــــــــــــــــــ که سیبــــــــــــــــــــــ سرخ دلمـــــــــــgнαησσηє נαzєвєـــــــــــــ بر روی زمین افتاد ... پســــــــــــــــــــــــــ : زمین هیچ جاذبه ایــــــــــــــــــــــــــــ ندارد تو تنها جاذبه یـــــــــــــــgнαησσηє נαzєвєـــــــــــــــــ زمینیــــــــــــــــــــ... هیچکســــــ اشکیــــــ برایــــــِ ما نریختــــــ... هر کهــــــِ با ما بود از ما میگریختــــــ... چند روزیــــــ هستــــــ حالمــــــ دیدنیستـــــ... حالــــــِ منــــــ از اینــــــ و آنــــــ پرسیدنیستــــــ... گاهــــــ بر رویــــــِ زمینــــــ زلــــــ میزنمــــــ... گاهــــــ بر حافظــــــ تفالــــــ میزنمــــــ... حافظــــــِ دیوانهــــــ فالمــــــ را گرفتــــــ... یکــــــ غزلــــــ آمد کهــــــِ حالمــــــ را گرفتــــــ... ما ز یارانــــــ چشمــــــِ یاریــــــ داشتیمــــــ... خود غلطــــــ بود آنچهــــــِ ما پنداشتیمــــــ... در جلسه يــــــِ امتحان عشق من مانده ام و يك برگه ي يكــــــ دنيا حرف ناگفتني و يكــــــ دريا تنهايي و دلتنگي درد دلــــــِ من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود در اين سكوتــــــِ بغض آلود قطره يــــــِ كوچكي هوس سرسرهــــــ بازي مي كند...و برگه ي مي كشد عشق تو نوشتني نيستــــــ دربرگه ام كنار آن قطره يك قلبــــــِ كوچك مي كشم وقت تمام استــــــ... بــــــ ــــرگـــــ ـــــه هــــــــ ــــــــــــا بــــ ــــــالـــــ ـــــــا... ...شب دو آنــــــ وقتــــــ دو خطــــــِ موازيــــــ چشمانشانــــــ به همــــــ افتاد و در همانــــــ يكــــــ نگاهــــــ قلبشانــــــ تپيد و مهر يكديگر را در سينهــــــ جايــــــ دادند زندگيــــــِ خوبيــــــ داشتهــــــ باشيمــــــ... .... و خانهــــــ ايــــــ داشتهــــــ باشيمــــــ در يكــــــ صفحهــــــِ دنجــــــِ كاغذ . منــــــ روزها كار مي كنمــــــ . ميــــــ توانمــــــ خاليــــــ در يكــــــ پاركــــــِ كوچكــــــ و خلوتــــــ ! چهــــــ شغلــــــِ شاعرانه ايــــــ.... ! معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... من رقص دختران هندے را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روے عشق و علاقه می رقصند ولے پدر و مادرم از روے عادت نماز می خوانند. ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ . چهــــــ ــــــــــــار دیـــــــــ ـــــــواری دارمــــــــ و کاغذ و قلمیــــــــچــــــ ــــــــــــــــهاردیــــــــــ ــــــــواری امــــــــ باز میگردمــــــــچـــــــ ـــــــــــهار دیــــــــ ــــــــــــواری دارمــــــــ...
حــــتی اگــر خــونـ هــم
گــریه کــنی
عــمق هــمدردی دیــگرانـ بــا تـو یـکـ کــلمه استـ
:
“ آخـــــ ـــــی ” !
کهــــــ از خودشــــــ تنفر داشتــــــ
کهــــــ از تمامــــــِ دنيا تنفر داشتــــــ
و فقطــــــ يکنفر را دوستــــــ داشتــــــ
دلدادهــــــ اشــــــ را
و با او چنينــــــ گفتهــــــ بود
اگر روزيــــــ قادر به ديدنــــــ باشمــــــ
حتيــــــ اگر فقط برايــــــِ يکــــــ لحظه بتوانمــــــ دنيا را ببينمــــــ
عروســــــ گاهــــــِ تو خواهمــــــ شد
و چنينــــــ شد کهــــــ آمد آنــــــ روزيــــــ
کهــــــ يکــــــ نفر پيدا شد
کهــــــ حاضر شود چشمهايــــــِ خودشــــــ را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمانــــــــ را ديد و زمينــــــ را
رودخانهــــــ ها و درختها را
آدميانــــــ و پرندهــــــ ها را
و نفرتــــــ از روانشــــــ رختــــــ بر بستــــــ
دلدادهــــــ به ديدنشــــ آمد
و ياد آورد وعده ديرينشــــــ شد :
بيا و با منــــــ عروسيــــــ کنــــــ
ببينــــــ کهــــــ سالهايــــــِ سالــــــ منتظرتــــــ مانده ام
دختر برخود بـــ ـــــلرزيد
و بهــ زمزمهــ با خود گفتــــ :
اين چهــــ بختــــِ شوميــــ استــــ کهــــ مرا رها نمي کند ؟
دلدادهــــ اشــــ همــــ نابينا بود
و دختر قاطعانهــــ جوابــــ داد:
قادر بهــــ همسريــــ با او نيست
دلدادهــــ رو بهــــ ديگر سو کرد
کهــــ دختر اشکهايشــــــ را نبيند
و در حاليــــ کهــــــ از او دور مي شد گفت
گفتــــــــ : عزیزتر از هر چه هست تو نه تنها در آن لحظاتـــِ دلتنگی که در تمام لحظاتــِ بودنت بر من تکیه کرده بودی من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو این گونه هستی من همچون
گفتــــــــ : عزیزتر از هر چه هست اشک تنها قطره ای است که قبل از اینکـــِ فرود اید عروج می کند اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگاره یــِ روحت ریختم تا باز هم از جنســِ نور باشی و از حوالیـــِ آسمان چرا که تنها اینگونه می شود همیشه شاد بود .
گفتــــــــ : بارها صدایت کردم آرام گفتم از این را ه نرو که به جایی نمی رسی تو هرگز گوش ندادی و آن سنگــِ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به نا کجا آباد هم نخواهی رسید
گفتــــــــ : روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی بارها گل برایت فرستادم کلامی نگفتی می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده یــِ من بودی و چاره ای نبود جز نزولـــِ درد زیرا تو اینگونه شد که صدایم کردی
گفتــــــــ : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دیگر "خدا خدایــِ " تو را نشنوم تو باز گفتی خدا و من مشتاقانه تر برای شنیدنـــِ خدایی دیگر من اگر می دانستم تو بعد از علاج دردت هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم
گفتــــــــ : عزیزتر از هر چه هست من دوست تر می دارمت
پشتـــِ ميزي بي رمق بنشستــــــِ بود
دخترک اسبـــِ نجيبــِ چشمــــــــ را
در چمنزار کتابش بستــِ بود
در دلــِ او رعد و برقـــــــــــِ دردها
ذهنــِ او ابري تر از پاييز بود
فکر ديشب بود، ديشبــــــــ تا سحر
بارشـــِ باران شبــــــــ يکريز بود
سقفــِ خانه چکــِ ميکرد و پدر
رفت روي بام تعمييريــــــــ کند
شايد از شرمـــِ زن و فرزند خويشــــــــ...
رفت بيرون بلکه تدبيريــــــــ کند
وقتــِ پايين آمدن از پشتــِ بامــــــــ...
نردبان از زير پايش ليز خورد
دخترک در فکر ديشب غرق بود
ناگهان دستي به رويـــِ ميز خورد
بعد آن هم سيليـــِ جانانـــِ ايــــــــ...
صورتــِ بي جانــِ دختر را نواختــــــــ
رنگــِ گل هاي نگاهش زرد بود
از همين رو رنگ و رويش را نباختــــــــ
لحنـــِ تندي با تمامـــِ خشم گفتــــــــ...
تو حواست در کلاســـِ درس نيستــــــــ
بعد هم او را جريمــِ کرد و گفتــــــــ...
چاره کار شماها ترس نيستــــــــ
درســـِ آنروز کلاســِ دخترکــــــــ...
شعر باران بود يادم مانده استــــــــ
نامـــِ شاعر رفتــِ از يادم وليــــــــ...
اهل گيلان بود يادم مانده استــــــــ
شب سربالين بابا، دخترک
"باز باران با ترانه" مينوشتــــــــ
سقفــِ خانه اشک ميباريد و او
"ميخورد بر بام خانه" مينوشتــــــــ
بهش لبخند زدم و گفتمــــ : «آره مےدونم. فكر خوبيه.من هم خيلے تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهامــــ ...
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد... ![]()
منزلــــــِ خداستــــــ؟
اينــــــ منمــــــ مزاحميــــــ کــــــِ آشناستــــــ
هزار دفعــــــِ اينــــــ شماره را دلمــــــ گرفتــــــِ استــــــ
وليــــــــ هنوز پشتــــــ خطــــــ در انتظار يکــــــ صداستــــــ
شما کــــــِ گفتهــــــِ ايد پاسخــــــ سلامــــــ واجبــــــ استــــــ
به ما کــــــ مي رسد ، حسابــــــ بنده هايتانــــــ جداستــــــ؟
الو
دوباره قطعــــــ و وصلــــــ تلفنمــــــ شروعــــــ شد
خرابيــــــ از دلــــــِ منــــــ استــــــ يا کــــــِ عيبـــــِـ سيمــــــ هاستــــــ؟
چرا صدايتانــــــ نمي رسد کميــــــ بلند تر
صدايــــــ منــــــ چطور؟ خوبــــــ و صافــــــــ و واضحــــــ و رساستــــــــ؟
اگر اجازه مي دهيــــــ برايتــــــ درد دلــــــ کنمــــــ
شنيده امــــــ کــــــِ گريــــــِ بر تمامــــــِ دردها شفاستــــــ
دلــــــِ مرا بخوانــــــ به سويــــــِ خود تا کــــــِ سبکــــــ شومــــــ
پناهگاهــــِ اينــــــ دلــــــِ شکسته خانه يــــــِ شماستــــــ
الو ، مرا ببخشــــــ ، باز همــــــ مزاحمتــــــ شدمــــــ
دوباره زنگــــــ مي زنمــــــ ، دوباره ، تا خدا خداستــــــ
دوبارهــــــ ...
تا خدا خداستــــــ...
خواهر کوچکمــــــ از منــــــ پرسيد
منــــــ به او خنديدمــــــ
کميــــــ آزرده و حيرتــــــ زده گفتــــــ
رويــــــِ ديوار و درختانــــــ ديدم
باز همــــــ خنديدمــــــ
گفتــــــ ديروز خودمــــــ ديدمــــــ
مهرانــــــ پسر همسايهــــــِ
پنجــــــِ وارونهــــــِ بهــــــِ مينو ميداد
آنقَدَر خنده برمــــــ داشتــــــ که طفلکــــــ ترسيد
بغلشــــــ کردمــــــ و بوسيدمــــــ و با خود گفتمــــــ
بعدها وقتيــــــــ غمــــــ
سقفــــــ کوتاه دلتــــــ را خم کرد
بيــــــ گمانــــــ مي فهميــــــ
- پنجــــــِ وارونهــــــِ چــــــِ معنا دارد
یکـــــ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتے که تو دو ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتے که ســــــه ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتے چهــــــــــار ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتے که پنــــــــــج ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی !
وقتے که شــــــــــش ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...!
وقتے که هــــــــفت ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتے که هــــــــشت ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتے که نــــــــــه ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتے که ده ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتے که یــــــــــازده ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتے که دوازده ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتے که ســـــیـــزده ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!
وقتے که چهــــــــارده ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتے که پانــــــــــزده ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتے که شــــــــانزده ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!
وقتے که هفــــــــــده ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی
وقتے که هجــــــــــــده ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتے که نــــــــوزده ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!
وقتے که بیستــــــــ ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !
وقتے که بیست و یکــــ ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!
وقتے که بیست و دو ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!
وقتے که بیست و ســــــــه ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتے که بیست و چهــــــــار ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتے که بیست و پنــــــــــج ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!
وقتے که ســــــــی ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، همه چیز دیگه تغییر کرده !!!
وقتے که چهــــــــــــل ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!
وقتے که پنچــــــــــاه ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!
و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی،
تو را نخواهم بخشید این چیزا تقصیر توئه تلافیشو در میارم ...
![]()
The best way to mend a broken heart is time
![]()
Listen to your heart before you tell him goodbye ![]()
We always ignore the ones who adore us, and adore the ones who ignore us ![]()
Breaking up is just like having the worst nightmare after having the best dream ![]()
True love is when you shed a tear and still want him ![]()
It's amazing how someone can break your heart and you![]()
can still love them with all the little pieces ![]()
Loving you was my favorite mistake ![]()
True love will never fade unless it was a lie ![]()
Love is like heaven but can hurt like hell ![]()
You never know what you have until its gone
![]()
( خاطرات گیسو )مریم اولیایی
http://persiandrive.com/834539
نتایج نظرسنجی :سوال این بود : بهترین عارف و شاعر از نظر شما ؟سهراب سپهری بیشترین رای رو اورد و به نظر من هم سپهری بهترینهبعد از اون علی شریعتی انتخاب شدکمترین رای رو هم فروغ فرخزاد اورد
adobe reader باز میشه که انشاالله همتون داریدمریم اولیایی![]()
ســــــــه صورت دعا ها را اجابت میکند :
بهترین را به تو میدهد ...
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکے را ديد که ميخے از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسے کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستے چه اتفاقے افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتے زنده مانده !
چنين چيزے امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چے مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکے ديگر، با غذايے در دهانش ظاهر شد !
عشق یعنی چیـــــــــــــــــــــ... ؟؟؟؟
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشههی بزرگ می شیمبزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میرهیه روز کوچولو بودیمدیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیدهواسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع !!!![]()
بی پدر شد...
ســـ ـــفيد...ســــ ــفيدم عاشقانه قطره را به آغوش
عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ...
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.
خط موازيــــــ زاييدهــــــ شدهــــــ اند پسركيــــــ در كلاســــــِ درســــــ آنها را رويــــــِ كاغذ كشيدخطــــــِ اوليــــــ نگاهــــــِ پرمعنا بهــــــ خطــــــِ دوميــــــ كرد و گفتــــــ : ما ميــــــ توانيمــــــ خطــــــِ دوميــــــ از هيجانــــــ لرزيد خطــــــِ اوليــــــ : خطــــــِ كنار جاده ايــــــ متروكــــــ شومــــــ... يا خطــــــِ كنار يكــــــ نردبانــــــ خطــــــِ دوميــــــ گفتــــــ : منــــــ همــــــ مي توانمــــــخطــــــِ كنار گلدانــــــِ چهارگوشــــــِ گلــــــِ سرخــــــ شومــــــ . يا خطــــــِ كنار يكــــــ نيمكتــــــِ در همينــــــ لحظهــــــ معلمــــــ فرياد زد : « دو خطــــــِ موازيــــــ هيچــــــ وقتــــــ به همــــــ نميــــــ رسند و بچهــــــ ها تكرار كردند . »
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور مے تازد،با دروغ مے بازد و با عشق مے میرد
ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ
عاشق مے شود؛ مادر مے شود؛ پیر مے شود و میمیرد...
و قرن هاست که او؛ عشق مے کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهے صورت مردش به جاے گذشت زمان جوانے بر باد رفته اش را مے بیند و در قدم هاے لرزان مردش؛ گام هاے شتابزده جوانے براے رفتن و درد هاے منقطع قلب مرد؛
سینه اے را به یاد مے اورد که تهے از دل بوده و پیرے مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مے کند ... و ینها همه کینه است که کاشته مے شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است.
ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ
زن عشق مے کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنیش با تو برابر... مے تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستے .... بری ازدواجش ــ در هر سنے ـ اجازه ولے لازم است و تو هر زمانے بخواهے به لطف قانونگذار میتوانے ازدواج کنے ... او کتک مے خورد و تو محکمه نمے شوے ... او مے زید و تو براے فرزندش نام انتخاب مے کنے... او درد مے کشد و تو نگرانے که کودک دختر نباشد ... او بے خوابے مے کشد و تو خواب حوریان بهشتے را مے بینے ... او مادر مے شود و همه جا مے پرسند نام پدر .....
ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست
ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ
ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش
ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ
هر لحظه حرفی در ما زاده مےشود
هر لحظه دردی سر بر مےدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مےکند
این ها بر سینه میےریزند و راه فراری نمیےیابند
مگر ین قفس کوچک استخوانے گنجایشاش چه اندازه است؟
ҳ̸Ҳ̸ҳҳ̸Ҳ̸ҳ
هر کس آنچنان مے میرد که زندگے مے کند
» اینـــ... روزهــــ ـــا
» چشمـــــ... ها
» شاید دیداریـــ... دیگر
» شعر غمناکـــِ "فلکــــ... کور است"
» شعر بارانــــ...
» اخه من خیلی تنهامـــ...
» 23 تـــــیر 1390 و منـــــ 18 ساله شدمـــــ...
» تا خدا خداستــــــ...
» مادرمــــــ دوستت دارمــــــ... روزت مبارکــــــ
| Design By : Pichak |

